تبليغاتX
واست می میرم
واست می میرم
واست می میرم
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی اما خبر نداشتی

شوق سفر نداشتی قصد گذر نداشتی

من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی

 

بال و پرم بودی خبر نداشتی

 تاج سرم بودی خبر نداشتی 

سایه سایه به هر طرف که بودم 

همسفرم بودی خبر نداشتی

 

بی تو کدوم ستاره پا به شبم بزاره

ابر کدوم آسمون رو تشنگیم بباره

|+| نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 21:52 |

نمی شه از تو رد بشم
نه می شه باورت کنم نه می شه از تو رد بشم نه می شه خوب من بشی نه می شه با تو بد بشم نه دل دارم که بشکنی نه جون دارم فدات کنم نه پای موندن منی نه می تونم رهات کنم نه می تونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو نه می تونم بگم بمون نه می تونم بگم برو کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام چه جوری از تو بگذرم تویی که معنی منی تویی که از منی اگر تیشه به ریشه می زنی نه ساده ای نه خط خطی نه دشمنی نه هم نفس نه با تو جای موندن نه مونده راه پیش و پس نه می شه باورت کنم نه می شه از تو رد بشم نه می شه خوب من بشی نه می شه با تو بد بشم
|+| نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 21:10 |

سه شنبه

 

سلام شعرش یکم بی مناسبته آخه دو روز پیش سه شنبه بود ولی حالا روزا همشون سه شنبه ان.........

 

عزیزم یادت می یاد سه شنبه ها

پا به پای هم می رفتیم تا کجا

کوچه های خلوت و یادت می یاد

اون همه صداقت و یادت می یاد

عزیزم یادت می یاد که گریه هات

چه جوری آتیش به جون من می زد

نمی شد بهت بگم دوست دارم

تا می خواستم زبونم بند می اومد

کوچه های خلوت و قدم زدن توی هفته های تلخ و بی صدا

حالا روزا همشون سه شنبه ان لعنت خدا به این سه شنبه ها

توی هفته های بی نام و نشون روز دیوونگی ها سه شبه بود

با خودم می گفتم ای کاش همه روزای خدا سه شنبه بود

 

|+| نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:42 |

چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگ هام

سلام

امروز از صمیم قلب نمی خواستم برم دانشگاه حوصله ی کلاس های خسته کننده رو نداشتم  ولی رفتم . دکتر آزمندیان می گه اگر چیزی رو با انگیزه ی قوی بخوای حتما بهش می رسی انگیزه ی من هم برای کلاس نرفتن  بیش از حد قوی بود استاد نیمد

و بهتر از اون اینکه فردا هم دیگه امتحان نداریم

و خیلی اتفاقات خوب دیگه .....

چه روز خوبی

 

می دونم برات عجیبه

این همه اصراروخواهش

این همه خواستن دستات

بدون حتی نوازش

می دونم که خنده ی من

واسه تو گریه ی درده

می گذری از من و میری

اما باز من برمیگردم

می دونم برات عجیبه

من با اون همه غرورم

پیش همه ی بدی هات

چه جوری بازم صبورم؟

می دونم واست سواله

که چرا پیشت حقیرم؟

دور می شی منو نبینی

باز سراغتو می گیرم

می دونی چرا همیشه

من بدهکار تو میشم؟

وقتی نیستی ام یه جوری

با خیالت راضی میشم

می دونی واسه چی از تو

بد میبینم و می خندم

تا نبینی گریه هامو

هردو چشمامو می بندم

چاره ای جز این ندارم

آخه خون شدی تو رگ هام

می میرم اگه نباشی

بی تو من بدجوری تنهام

می دونم یه روز میفهمی

روزی که دنیارو گشتی

من چطوری تورو خواستم

تو چطور ازم گذشتی

|+| نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 21:53 |