تبليغاتX
واست می میرم
واست می میرم
واست می میرم
11


 امروز روز خوبی نبود در واقع به همون اندازه که خوب بود بد هم بود
از وقتی فارغ التحصیل شدم خیلی کم می رم دانشگاه اکثران یه کاری پیش اومده که رفتم
به قول مینو من لب چشمه هم که می رم باید یه بطر آب با خودم ببرم همیشه حواسم به همه چیز هست ولی هیچ اتفاق خاصی نمی یفته تا 5 ثانیه فقط 5ثانیه حواسم پرت می شه دنیا زیر و رو می شه
امروز قبل از اینکه سوار سرویس بشم 5 ثانیه کار خودش رو کرد تقریبا نزدیک دانشگاه بودم داشتم کلی به خودم دری وری می گفتم که موبایلم زنگ زد اونقدر ناراحت بودم که صدام در نمی یومد گوشی رو برداشتم بالاخره خبر دادن که مدارکم رفته تهران و تایید شده برای مرحله اول المپیاد قبول شدم 
تازگی ها درس و پروژه و.. خوب پیش می ره ولی بقیه چیزا رو باید هلشون بدم
وقتی فکرشو می کنم که از بهمن باید تهران برم دانشگاه به مغز خودم شک می کنم این همه دانشگاه همین جا ،آخه چرا زدم تهران
هر کسی می فهمه تهران قبول شدم کلی تبریک می گه و از دانشگاه های تهران تعریف می کنه دقیقا همون جاست که داغ دلم تازه می شه
بدتر از همه اون قدر مقایسه هاشون افتضاحه یکی ندونه فکر می کنه ما اینجا تو مکتب درس می خوندیم
همین دانشگاه آزاد نزدیک دانشگاه خودمون چه کم دارد از دانشگاه تهران نزدیک ،سطح علمی خوب، همه استاد ها و دانشجوهاشم که دیگه می شناسم از ترم اول که رفتم دانشگاه به خودم گفتم حتما بقیه درسم رو می رم آزاد نمی دونم چی شد به فکر دولتی افتادم  
کاش یه کسی یه چیزی یه جوری یه روزی می تونست آرومم کنه


i dont wanna waste another day
keeping it inside is killing me cause all i ever wanted comes right down to you
i wish i could find the words to say baby i would tell you everytime you leave
im
inconsolable

|+| نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ساعت 16:55 |

وفتی بارون می زنه
چی بگم ابری و بارون نمی شی
درد و میفهمی و درمون نمی شی

خیلی وقته می بینم زیر آواره جنون
منو می بینی و ویرون نمی شی

دل دیوونه خرابم می کنی
چرا مثل قدیما نمی شی


سر به صحرا میذاری
منو تنها میذاری

لاله باغ کدوم گمشده ای
چرا بین گلا پنهون نمی شی


وقتی بارون می زنه شاخه هام رو می شکنه
دل تنها چرا تو مث گنجیشکا پریشون نمی شی
منو می بینی و حیرون نمی شی

چی بگم ابری و بارون نمی شی
دردو می فهمی و درمون نمی شی

چی بگم با کی بگم راز تورو
داری اتیش می گیری خون نمی شی

من که هر شب تا سحر
قصه عشقو تو گوشت می خونم
بازم افسانه ای ، افسون نمی شی

تو بزرگی مثل دنیای خیال ادما
دل زخمی ناله دشت بلا

نکنه غصه لیلی رو داری
واسه این قصه ها مجنون نمی شی

چی بگم ابری و بارون نمی شی
دردو می فهمی و درمون نمی شی

|+| نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 23:8 |

تو به من قشنگترین لحظه رو دادی
تو شدی مهمون من مهمون قلبم

از صدات زمزمه ی عشقو شناختم

تو به من قشنگترین لحظه رو دادی

من برات قشنگترین قصّه رو گفتم

نازنین از تو چه پنهون آتیش افتاده به جونم

تا می تونی مثل آتیش بسوزونم بسوزونم

عاشقی همیشه با من ،عشق من همیشه با تو

گریه ها می گذرن از من لحظه هام پر می شه با تو

اومدی تو روزگارم دیگرون رفتن و رفتن

من اگه واست،عزیزم ،اینو پنهون نکن از من

|+| نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 19:40 |

من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی اما خبر نداشتی

شوق سفر نداشتی قصد گذر نداشتی

من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی

 

بال و پرم بودی خبر نداشتی

 تاج سرم بودی خبر نداشتی 

سایه سایه به هر طرف که بودم 

همسفرم بودی خبر نداشتی

 

بی تو کدوم ستاره پا به شبم بزاره

ابر کدوم آسمون رو تشنگیم بباره

|+| نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 21:52 |

نمی شه از تو رد بشم
نه می شه باورت کنم نه می شه از تو رد بشم نه می شه خوب من بشی نه می شه با تو بد بشم نه دل دارم که بشکنی نه جون دارم فدات کنم نه پای موندن منی نه می تونم رهات کنم نه می تونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو نه می تونم بگم بمون نه می تونم بگم برو کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام چه جوری از تو بگذرم تویی که معنی منی تویی که از منی اگر تیشه به ریشه می زنی نه ساده ای نه خط خطی نه دشمنی نه هم نفس نه با تو جای موندن نه مونده راه پیش و پس نه می شه باورت کنم نه می شه از تو رد بشم نه می شه خوب من بشی نه می شه با تو بد بشم
|+| نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 21:10 |

سه شنبه

 

سلام شعرش یکم بی مناسبته آخه دو روز پیش سه شنبه بود ولی حالا روزا همشون سه شنبه ان.........

 

عزیزم یادت می یاد سه شنبه ها

پا به پای هم می رفتیم تا کجا

کوچه های خلوت و یادت می یاد

اون همه صداقت و یادت می یاد

عزیزم یادت می یاد که گریه هات

چه جوری آتیش به جون من می زد

نمی شد بهت بگم دوست دارم

تا می خواستم زبونم بند می اومد

کوچه های خلوت و قدم زدن توی هفته های تلخ و بی صدا

حالا روزا همشون سه شنبه ان لعنت خدا به این سه شنبه ها

توی هفته های بی نام و نشون روز دیوونگی ها سه شبه بود

با خودم می گفتم ای کاش همه روزای خدا سه شنبه بود

 

|+| نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:42 |

چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگ هام

سلام

امروز از صمیم قلب نمی خواستم برم دانشگاه حوصله ی کلاس های خسته کننده رو نداشتم  ولی رفتم . دکتر آزمندیان می گه اگر چیزی رو با انگیزه ی قوی بخوای حتما بهش می رسی انگیزه ی من هم برای کلاس نرفتن  بیش از حد قوی بود استاد نیمد

و بهتر از اون اینکه فردا هم دیگه امتحان نداریم

و خیلی اتفاقات خوب دیگه .....

چه روز خوبی

 

می دونم برات عجیبه

این همه اصراروخواهش

این همه خواستن دستات

بدون حتی نوازش

می دونم که خنده ی من

واسه تو گریه ی درده

می گذری از من و میری

اما باز من برمیگردم

می دونم برات عجیبه

من با اون همه غرورم

پیش همه ی بدی هات

چه جوری بازم صبورم؟

می دونم واست سواله

که چرا پیشت حقیرم؟

دور می شی منو نبینی

باز سراغتو می گیرم

می دونی چرا همیشه

من بدهکار تو میشم؟

وقتی نیستی ام یه جوری

با خیالت راضی میشم

می دونی واسه چی از تو

بد میبینم و می خندم

تا نبینی گریه هامو

هردو چشمامو می بندم

چاره ای جز این ندارم

آخه خون شدی تو رگ هام

می میرم اگه نباشی

بی تو من بدجوری تنهام

می دونم یه روز میفهمی

روزی که دنیارو گشتی

من چطوری تورو خواستم

تو چطور ازم گذشتی

|+| نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 21:53 |